جوجهيي در آشيانه
گُلي در جزيره
ستارهيي در کهکشان.
□
با پيشاني بلندت به جِرمي انديشيدی
که در پوسته ميرُست
|
تا باغچه را |
|
|
|
به نغمه |
|
|
|
سرشار کند |
همچنان که عصارهی خاک
از دهليز ِ ساقه ميگذشت
|
تا چشمانداز ِ تابستانه را |
|
|
|
به رنگي ديگر |
|
|
|
بيارايد |
بر جزيرهيي که ميگذرد
با گردش ِ تپندهی روزان و شبان
|
از برابر ِ خورشيدی |
|
|
|
که در خود |
|
|
|
ميسوزد. |
□
در نظام ِ قوانيناش دوره ميکني،
و موريانهی تاريک
تپشهای زمانات را
ميشمارد.
۹ آبان ِ ۱۳۵۱ احمد شاملو
+ نوشته شده در ساعت
3:6 AM  توسط مهر
|
خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.
+ نوشته شده در ساعت
11:30 AM  توسط مهر
|
هنگامي كه شيپور جنگ نواخته شود
شناختن مرد از نامرد آسان مي شود
پس اي شيپورچي بنواز !
+ نوشته شده در ساعت
7:48 PM  توسط مهر
|
به روان پاک مادرم ، زهرا – آینه "افتادگی" ،
"عاطفه" و " پارسایی"- که زندگی ام ،
برایش ، همه ، " رنج " بود ، و وجودش ،
برایم ، همه ، " مهر " !
علی
+ نوشته شده در ساعت
1:11 AM  توسط مهر
|
من تمامي مُردهگان بودم:
مُردهی پرندهگاني که ميخوانند
و خاموشاند،
مُردهی زيباترين ِ جانوران
بر خاک و در آب،
مُردهی آدميان
از بد و خوب.
من آنجا بودم
در گذشته
بيسرود. ــ
با من رازی نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.
|
بهمهر |
|
|
|
مرا |
|
|
|
بيگاه |
|
|
|
در خواب ديدی |
و با تو
بيدار شدم.
احمد شاملو
+ نوشته شده در ساعت
12:58 PM  توسط مهر
|
چه رنجی بزرگتر از اینکه ملتی عاشق علی باشد و عاقبت یزید را داشته باشد!///شریعتی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت
0:33 AM  توسط مهر
|
(( دزدی که مالی را می برد ، ثروت عزیز تری را خود از دست داده است ، و آن صداقت انسانی اوست . ))
+ نوشته شده در ساعت
0:53 AM  توسط مهر
|
برویم رفقا
وقتمان را با ترهات و اباطیل و تقلیدهای میمون وار و مهوع تلف نکنیم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت
7:12 PM  توسط مهر
|
من که به عبث از خود خویشتنها ساخته ام
می خواهم به خود خویش برگردم و خود باشم ،
تنها یک تن .
+ نوشته شده در ساعت
7:44 PM  توسط مهر
|
بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که
تخته های کف این کلبهء چوبین ساحلی رفت و آمد
کفش های سنگینم را بر خود احساس کرد
و سایهء دراز و سردم بر ماسه های مرطوب این
ساحل متروک کشیده شد ، تا روزی که دیگر
آفتاب به چشم هایم نتابد ، با شتابی امیدوار
کفن خود را دوخته ام ، گور خود را کنده ام ...
+ نوشته شده در ساعت
0:33 AM  توسط مهر
|
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه خواهد ؟
+ نوشته شده در ساعت
10:58 PM  توسط مهر
|
« از روحانيت چشم داشتن نوعی ساده لوحی است که ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاری و اگر آبی نميآرند ، کوزه ای نشکنند بايد سپاس گزارشان بود . »
+ نوشته شده در ساعت
2:33 PM  توسط مهر
|
به من که عاشق زارم ، همیشه یار بمان !
خزان کهنه منم من ، تو نو بهار بمان
غم زمانه نمانَد ، به چهره چین مفکن
به هر شکست بخند و امیدوار بمان
چو برگِ بیدِ خزاندیده از نسیم ملرز
چو کوه سر به فلک بُرده ، استوار بمان
به پایِ تخت شهان ، قامت شرف مشکن
ز سر بلندی خود بر فراز دار بمان
چو تنگ حوصلگان از شب شکست ، منال
به شوق صبحِ سعادت در انتظار بمان
به راه ننگ مرو ، گر که زندگی خواهی
به نامِ نیک بمیر و به افتخار بمان
اگر که خواست تو را روزگار خوار کند
چو خار بادیه در چشم روزگار بمان
ز بار منّت خورشید ، شانه را بر گیر
چو بر تو ناز کند ، با شبان تار بمان
مجو طریق ضلالت که دیو در راه است
همیشه یاد خدا باش و رستگار بمان !
+ نوشته شده در ساعت
7:52 PM  توسط مهر
|
(( الهی کار اگر به گفتار است ، بر سر تمام سخنوران تاجم ، و اگر به کردار است چون سلیمان به موری محتاجم )) ۱
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت
1:58 AM  توسط مهر
|