تبليغاتX
آغاز فصل سرد

آغاز فصل سرد

گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد ، آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست ، همه گول خوردند

مجال

 

جوجه‌يي در آشيانه
گُلي در جزيره
ستاره‌يي در کهکشان.

 

با پيشاني بلندت به جِرمي انديشيدی
که در پوسته مي‌رُست

تا باغچه را

 

 

به نغمه

 

 

سرشار کند

همچنان که عصاره‌ی خاک
از دهليز ِ ساقه مي‌گذشت

تا چشم‌انداز ِ تابستانه را

 

 

به رنگي ديگر

 

 

بيارايد

بر جزيره‌يي که مي‌گذرد
با گردش ِ تپنده‌ی روزان و شبان

از برابر ِ خورشيدی

 

 

که در خود

 

 

مي‌سوزد.

 

تو ميلاد را

 

 

ديگربار

در نظام ِ قوانين‌اش دوره مي‌کني،
و موريانه‌ی تاريک
تپش‌های زمان‌ات را
مي‌شمارد.

 

۹ آبان ِ ۱۳۵۱   احمد شاملو

+ نوشته شده در  ساعت 3:6 AM  توسط مهر  | 

(معلم شهيد دكتر علي شريعتي)

 

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:30 AM  توسط مهر  | 

شهید دکتر مصطفی چمران

 

هنگامي كه شيپور جنگ نواخته شود

شناختن مرد از نامرد آسان مي شود

پس اي شيپورچي بنواز !

+ نوشته شده در  ساعت 7:48 PM  توسط مهر  | 

 

به روان پاک مادرم ، زهرا – آینه "افتادگی" ،

"عاطفه" و " پارسایی"- که زندگی ام ،

برایش ، همه ، " رنج " بود ، و وجودش ،

برایم ، همه ، " مهر " !

علی

+ نوشته شده در  ساعت 1:11 AM  توسط مهر  | 

رستاخیز

 

من تمامي‌ مُرده‌گان بودم:
مُرده‌ی پرنده‌گاني که مي‌خوانند
و خاموش‌اند،
مُرده‌ی زيباترين ِ جانوران
بر خاک و در آب،
مُرده‌ی آدميان
از بد و خوب.

 من آن‌جا بودم
در گذشته
بي‌سرود. ــ
با من رازی نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.

 

به‌مهر

 

 

مرا

 

 

بي‌گاه

 

 

در خواب ديدی

و با تو
بيدار شدم.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  ساعت 12:58 PM  توسط مهر  | 

هوای تازه

 

چه رنجی بزرگتر از اینکه ملتی عاشق علی باشد و عاقبت یزید را داشته باشد!///شریعتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 0:33 AM  توسط مهر  | 

(( ؟ ))

 

(( دزدی که مالی را می برد ، ثروت عزیز تری را خود از دست داده است ، و آن صداقت انسانی اوست . ))

+ نوشته شده در  ساعت 0:53 AM  توسط مهر  | 

وصیت نامه فرانتز فانون ( جامعه شناس متفکر الجزایری )

 

برویم رفقا

وقتمان را با ترهات و اباطیل و تقلیدهای میمون وار و مهوع تلف نکنیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7:12 PM  توسط مهر  | 

تی جرز

 

من که به عبث از خود خویشتنها ساخته ام

می خواهم به خود خویش برگردم و خود باشم ،

تنها یک تن .

+ نوشته شده در  ساعت 7:44 PM  توسط مهر  | 

شاملو/هوای تازه

بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که

تخته های کف این کلبهء چوبین ساحلی رفت و آمد

کفش های سنگینم را بر خود احساس کرد

و سایهء دراز و سردم بر ماسه های مرطوب این

ساحل متروک کشیده شد‌‌‌‌‌‌ ، تا روزی که دیگر

آفتاب به چشم هایم نتابد ، با شتابی امیدوار

کفن خود را دوخته ام  ، گور خود را کنده ام ...

+ نوشته شده در  ساعت 0:33 AM  توسط مهر  | 

فرخزاد

 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه خواهد ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:58 PM  توسط مهر  | 

سال نو مبارک

 

    

خدا یا     ،

 آتش مقدس " شک "  را

آن چنان در من بیفروز

تا همه ی " یقین " هایی  را که در من نقش کرده اند ، بسوزد .

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ، 

لبخند مهراوه بر لب های صبح  یقینی ،

شسته از هر غبار ، طلوع کند .             

((دکترشریعتی) )

+ نوشته شده در  ساعت 3:6 PM  توسط مهر  | 

دکتر شریعتی

« از روحانيت چشم داشتن نوعی ساده لوحی است که ويژه مقلدان عوام است و مريدان بازاری و اگر آبی نميآرند ، کوزه ای نشکنند بايد سپاس گزارشان بود . »

+ نوشته شده در  ساعت 2:33 PM  توسط مهر  | 

؟ ؟ ؟ / آخرین زمزمه های مسیح

  عجب سنگین است این صلیب. و هر گامی که به پیش می نهم، سنگین تر و

سنگین تر می شود. و از پی من خیل بی شماری از فریسیان و احبار روانند.

هر کدام با سنگریزه ای در مشت.
اینان که در پی مرگ هر پیامبری، وارث و جانشین او می شوند، در پی من

روانند، و چشم انتظار خاموشی من، تا خود را ادامه دهنده راهم بدانند.

در حالی که می دانم که آنان از صلیب بیزارند، و آنان را هرگز جسارت حمل

هیچ صلیبی نخواهد بود.
دیری نخواهد گذشت که آنان خود را فداییان من جلوه خواهند داد،

تا باز هم بر چهره حقیقت، نقابی دروغین زنند؛ تا توده های مردم

را بفریبند و به نام جانشین "مسیح"، از آنان خمس و زکات بستانند

و آنان را گرسنه تر از آنچه که هم اکنون هستند، بنمایند!

تو آیا این را می پسندی؟ ای پدر، ای خداوند خدا؟

خدایا در این سرنوشت، چه رازی نهفته است؟ مرا مصلوب می نمایند

تا پس از آن، از رنج های من سخن بگویند ! و بر مصیبت های من بگریند...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:1 PM  توسط مهر  | 

مهدی سهیلی

  

به من که عاشق زارم ، همیشه یار بمان !

خزان کهنه منم من ، تو نو بهار بمان

 

غم زمانه نمانَد ، به چهره چین مفکن

به هر شکست بخند و امیدوار بمان

 

چو برگِ بیدِ خزاندیده از نسیم ملرز

چو کوه سر به فلک بُرده ، استوار بمان

 

به پایِ تخت شهان ، قامت شرف مشکن

ز سر بلندی خود بر فراز دار بمان

 

چو تنگ حوصلگان از شب شکست ، منال

به شوق صبحِ سعادت در انتظار بمان

 

به راه ننگ مرو ، گر که زندگی خواهی

به نامِ نیک بمیر و به افتخار بمان

 

اگر که خواست تو را روزگار خوار کند

چو خار بادیه در چشم روزگار بمان

 

ز بار منّت خورشید ، شانه را بر گیر

چو بر تو ناز کند ، با شبان تار بمان

 

مجو طریق ضلالت که دیو در راه است

همیشه یاد خدا باش و رستگار بمان !

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:52 PM  توسط مهر  | 

داریوش بزرگ : خداوند این کشور را از دشمن ؛ از خشکسالی ؛ از دروغ محفوظ دارد .

(( الهی کار اگر به گفتار است ، بر سر تمام سخنوران تاجم ، و اگر به کردار است چون سلیمان به موری محتاجم  )) ۱


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1:58 AM  توسط مهر  | 

نیما

  

  من دلم سخت گرفته است ازین

  مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

  که بجان هم _ نشناخته انداخته است

  چند تن ناهموار ، چند تن خواب آلود ، چند تن نا هشیار .

    

+ نوشته شده در  ساعت 0:15 AM  توسط مهر  |